کد متحرک سازی عنوان وب

  • لیزر
  • لیزر حرارتی
  • تبلیغات اینترنتی
  • پایگاه مقاومت بسیج صاحب الزمان(عج)

    پرسش تاریخی
    سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | احمد بینا
     

    بيمار را سرشک و تبسم براي چه؟
    بر کودکان، نگاه ترحم براي چه؟
    از ساقي هميشة کوثر سؤال کن
    افتاده کوثرت به تلاطم براي چه؟
    دست شکسته را که شفا استراحت است
    دستاس کرده دانة گندم براي چه؟
    زهرا که در غم پدر آتش گرفته بود!
    پس پشت خانه اين همه هيزم براي چه؟
    مي‌گفت با علي که پسر عم! حلال کن
    مولا گريست: فاطمه، خانم! براي چه؟
    در بازتاب آن همه ظلمي که شد روا
    تاريخ پرسشي است که مردم! براي چه؟...

    جواد محمدزماني

    بابای جعبه ای سلام
    سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | احمد بینا

    حرفی نمیزنی چرا «بابای جعبه ای»؟
    خسته شدم بیرون بیا «بابای جعبه ای»
    لطفا بلندتر کمی فریاد هم بزن
    این جا نمی رسد صدا «بابای جعبه ای»
    با ان قَدَت تو جا شدی آنجا ببین مرا
    جا میشوم ببر مرا «بابای جعبه ای»
    قد عروسکم شده ای باور کن ای عزیز
    من‌‌ مادرت قبول؟ ها؟ «بابای جعبه ای»
    بابا عروسکی چرا لالا نمی کنی؟
    شب شد لالا لالا «بابای جعبه ای»

     

    بدون شرح
    شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | احمد بینا

    مولا جان!

     

    نقاش نيستم ولي...

     

    تمام لحظات بي تو بودن را "درد" مي كشم...

    بدون شرح
    شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | احمد بینا

    دنيا!

    تو و ضميرهايت ديگر به كارم نمي آييد!!!!

    دنبال سوم شخص "غائب"مي گردم.


    أين بقية الله...

    بدون شرح
    شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | احمد بینا

    هیچکس همراه نیست

     

    تنهای اول...

     

    دارای بیشترین مدعی انتظار در دنیا

    و او همچنان منتظر 313 مرد است

     

    شرمنده ایم آقا جان...

    بدون شرح
    شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | احمد بینا

     

    مهدی جان...

    آلودگی هوا که سهل است،

    آلودگی دلهایمان نیز از حد گذشته است...

    نفس هایمان به شماره افتاده،

    سالهاست زندگیمان تعطیل است...

     

    هوای باریدن نداری آقاجان...؟؟؟

    بدون شرح
    شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | احمد بینا

     

    مولاجان...

     

    توكه باشي سالهايك فصلند


    نه خزان دلتنگي


    نه سوز دل سردي


    نه آتش بي مهري


    زودتربيا..

    بدون شرح
    شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | احمد بینا

    درخت پیر خانه ی ما

    سرک می کشد از دیوار

    تا رصد کند شاید

     

    گل نرگسی را...

    یا صاحب الزمان(عج)
    شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | احمد بینا

    چه با شکوه است آن روز که تو مى آيى

    مى دانم آنروز، روزى دوست داشتنى خواهد بود که تو پس از سالها انتظار کشيدن منتظرانت مى آيى وبه تمام ظلمها وتباهى ها پايان مى دهى تا خورشيد حقيقت از پشت ابرهاى شک وگمان جاودانه طلوع کند واين گونه درخواست عاشقانت اجابت مى شود؛ همانها که هر صبح جمعه با چشمانى گريان زير لب زمزمه مى کردند:

    (کجاست آن پيشوايى که خدا او را باقى گذاشته که از عترت راهنماى (پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم) برون نيست؟ کجاست آن که براى گسستن ريشه ستمگران آماده شده؟ کجاست آن که (جهان) چشم به راه او دوخته تا کژى وناراستى را راست گرداند؟ کجاست آنکه اميدها به سوى او رود تا بنياد ستم وبيداد برکند؟).

    ...

    ستاره آسمانها
    شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | احمد بینا

    بسم رب الشهدا و الصديقين

    دلم را به آسمان ها مي سپارم تا نوشته هايش را به تو نشان دهد تا شايد دفتر قلبم را ورق بزني و گوشه اي از آن را بخواني پس برايت مي نويسم ، از دل غريب خود برايت مي نويسم ، آري خيلي دلم مي خواست با تو بودم در ميان ابرها ، پيش خدا بودم نمي داني كه چقدر برايت دلتنگم، اشك هايم سرازير است اي شهيدم، مي خواهم با تو صحبت كنم اما با چه زباني ؟!... با اين زبانم كه پر از گناه است؟نه نمي توانم! چگونه مي شود مهمان آسمان باشم و با زبان زميني خود صحبت كنم نمي دانم ، چه كنم ؟ پس با زبان كودكي ام برايت مي نويسم چرا كه به آسمان نزديك تر است وقتي كوچكتر بودم، مادرم هميشه از تو مي گفت ، از خوبي هايت، از نماز شب هايت، از وفاداري هايت و بالاخره از گذشت و ايثارت ... من از تو فقط همين ها را به يادگار دارم هر صبح تصوير تو را مي نگرم تا شايد تو هم به من نظري كني مادرم مي گفت تو هر پنجشنبه وقتي كه به مدرسه ي طلبه قم مي رفتي به خانه ما هم سري مي زدي . نمي دانم، آيا الان هم مي آيي؟ حتما ، تو مي آيي . باور كن ، هر پنجشنبه عطر وجودت را حس مي كنم اما چرا نمي بينمت ؟ چرا صورت پر نورت را برايم نما يان نمي كني ؟ مي دانم ، اين تقصير چشم هاي من است. آن قدر گناه كرده ام كه اين گناهان چون پرده اي روي چشم ها يم شده اند و من تو را نمي بينم اي كاش دستم را مي گرفتي تا اين قدر احساس تنهايي نمي كردم . اي شهيدم ، تو اتينك در آسمان ها ماه مجلس شده اي عين ستاره ها چه زيبا مي درخشي خوش به حال آن شبي كه تو به آن نور مي دهي تو به آن آرامش مي دهي اي كاش من هم شب ها به جاي خفتن در زمين در آسمان ها بودم